فصلي از منظومه‌ مرداب‌ها و آب‌ها

 ماجرا اين است كم كم كميت بالا گرفت
جاي ارزش‌هاي ما را عرضه‌ كالا گرفت

احترام «ياعلي» در ذهن بازوها شكست
دست مردي خسته شد، پاي ترازوها شكست

فرق مولاي عدالت بار ديگر چاك خورد
خطبه‌هاي آتشين متروك ماند و خاكخورد

زير باران‌هاي جاهل سقف تقوا نم كشيد
سقف‌هاي سخت، مانند مقوا نمكشيد

با كدامين سحر از دل‌ها محبت غيب شد؟
ناجوانمردي هنر، مردانگي‌هاعيب شد؟

خانه‌ دل‌هاي ما را عشق خالي كرد و رفت
ناگهان برق محبت اتصاليكرد و رفت

سرسراي سينه‌ها را رنگ خاموشي گرفت
صورت آيينه زنگار فراموشيگرفت

باغ‌هاي سينه‌ها از سروها خالي شدند
عشق‌ها خدمتگزار پول و پوشاليشدند

از نحيفي پيكر عشق خدايي دوك شد
كله‌ احساس‌هاي ماورايي پوك شد

آتشي بيرنگ در ديوان و دفترها زدند
مهر «باطل شد» به روي بال كفترهازدند

اندك اندك قلب‌ها با زرپرستي خو گرفت
در هواي سيم و زر گنديد و كمكم بو گرفت

غالبا قومي كه از جان زرپرستي مي‌كنند
زمره‌ بيچارگان راسرپرستي مي‌كنند

سرپرست زرپرست و زرپرست سرپرست
لنگي اين قافله تا بامدادمحشر است

از همان دست نخستين كجروي‌ها پا گرفت
روح تاجرپيشگي دركالبدها جان گرفت

كارگردانان بازي باز با ما جر زدند
پنج نوبت را به نامكاسب و تاجر زدند

چار تكبير رسا بر روح مردي خوانده شد
طفل بيداري بهمكر و فوت و فن خوابانده شد

روزگار كينه‌پرور عشق را از ياد برد
باز چونسابق كلاه عاشقان را باد برد

سالكان را پاي پرتاول ز رفتن خسته شد
دست‌پر اعجاز مردان طريقت بسته شد

سازهاي سنتي آهنگ دلسردي زدند
ناكسان برطبل‌هاي ناجوانمردي زدند

تا هواي صاف را بال و پر كركس گرفت
آسمان ازسينه‌ها خورشيد خود را پس گرفت

رنگ ولگرد سياهي‌ها به جان‌ها خيمهزد
روح شب در جاي جاي آسمان‌ها خيمه زد

صبح را لاجرعه كابوس سياهيسركشيد
شد سيه‌ مست و براي آسمان خنجر كشيد

اين زمان شلاق بر باور حكومتمي‌كند
در بلاد شعله، خاكستر حكومت مي‌كند

تيغ آتش را دگر آن حدت موعودنيست
در بساط شعله‌ها آهي به غير از دود نيست

دود در دود و سياهي درسياهي حلقه‌ زن
گرد دل‌ها هاله‌هايي از تباهي حلقه‌ زن

اعتبار دست‌ها وپينه‌ها در مرخصي
چهرها لوح ريا، آيينه‌ها در مرخصي

از زمين خنده خار اخمبيرون مي‌زند
خنده انگار از شكاف زخم بيرون مي‌زند

طعم تلخي داير است وقندها تعطيل محض
جز به ‌ندرت، دفتر لبخندها تعطيل محض

خنده‌هاي گاه گاهانگار ره گم كرده‌اند
يا كه هق‌هق‌ها تقيه در تبسم كرده‌اند

منقرض گشتهاست نسل خنده‌هاي راستين
فصل فصل بارش اشك است و شط آستين

آنچه اين نسلمصيبت ديده را ارزاني است
پوزخند آشكار و گريه‌ پنهاني است

گرچه غير ازلحظه‌اي بر چهره‌ها پاينده نيست
پوزخند است اين شكاف بي‌تناسب، خنده نيست

مثل يك بيماري مرموز در باغ و چمن
خنده‌هاي از ته دل ريشه‌كن شد،ريشه‌كن

الغرض با ماله‌ غم دست بنايي شگفت
ماهرانه حفره‌ لبخندها را گلگرفت

اشك‌هاي نسل ما اما حقيقي مي‌چكند
از نگين چشم‌هاي خون، عقيقيمي‌چكند

ماجرا اين است: مردار تفرغن زنده شد
شاخه‌هاي ظاهرا خشكيده ازبن زنده شد

آفتابي نامبارك نفس‌ها را زنده كرد
بار ديگر اژدهاي خشك راجنبنده كرد

قبطيان فتنه‌گر جا در بلندي كرده‌اند
ساحران با سامري‌هاگاوبندي كرده‌اند

من ز پا افتادن گلخانه‌ها را ديده‌ام
بال تركش‌خورده‌پروانه‌ها را ديده‌ام

انفجار لحظه‌ها، افتادن آوا، ز اوج
بر عصب‌هاي رهاپيچيدن شلاق موج

ديده‌ام بسيار مرگ غنچه‌هاي گيج را
از كمر افتادنآلاله‌ افليج را

در نخاع بادها تركش فراوان ديده‌ام
گردش تابوت‌ها را درخيابان ديده‌ام

گردش تابوت‌هاي بي‌شكوه آهنين
پر ز تحقير و تنفر، خالي ازهر سرنشين

در خيابان جنون، در كوچه‌ دلواپسي
كرده‌ام ديدار با كانونگرم بي‌كسي

ديده‌ام در فصل نفرت در بهار برگ‌ريز
كوچ تدريجي دل‌ها را بهحال سينه‌خيز

سروها را ديده‌ام در فصل‌هاي مبتذل
خسته و سردرگريبان - باعصا زير بغل

تن به مرداب مهيب خستگي‌ها داده‌اند
تكيه بر ديواري ازدل‌بستگي‌ها داده‌اند

پيش چنگيز چپاول پشت را خم كرده‌اند
گوشه‌اي ازخوان يغما را فراهم كرده‌اند

ماجرا اين است، آري ماجرا تكراري است
زخمما كهنه است اما بي‌نهايت كاري است

از شما مي‌پرسم آن شور اهورايي چه شد؟
بال معراج و خيال عرش‌پيمايي چه شد؟

پشت اين ويرانه‌هاي ذهن، شهري هستنيست؟
زهر اين دلمردگي را پادزهري هست؟

/ 1 نظر / 6 بازدید
محمد جواد

سلام من اينقدر در زيبايي هاي اين شعر مبهوت شده ام كه نمي دونم چي بگم ... آهان ... تا يادم نرفته ! آدرس وبلاگم رو نوشته ام اگه دوست داشتين ممنون مي شم سر بزنين... (چي گفتم!) براي تبادل لوگو هم اعلام آمادگي مي كنم التماس دعا يا مهدي عجل الله تعالي فرجك