رايحه وصال

وابسته به کانون فرهنگی رهپویان وصال شیراز

دختر ديروز

دختر خسته ديروز نگاهش به در است

ساکن لحظه بارانی چشمان تر است

 

عشق پيغام دلش بود به مهتاب و زمين

مثنوی نوشِ غزلپوش همين بود همين

 

او همان دخترکِ ساده اين آبادی

که تمنای دلت را به دلش می دادی

 

او که از پشت بلندای غروب آمده بود

با دلی خسته به سوی توِ – خوب- آمده بود

 

او که تا پای جنون عاشقِ نامت شده بود

محو و مسحورِ قشنگیِ کلامت شده بود

 

من همانم غزل ساده پائيزیِ دشت

عطر آرام نسيمی که از اين کوچه گذشت

 

من همان منتظر خسته دل دريايی

عاشق سبزترين حادثه که : می آيی

 

چند وقتی ست نمی بينمت ای ساده من

مردِ رويايیِ اين کوچه – پريزاده من

 

شعر من تشنه باران نگاهت برگرد

مانده چشمان من ای خوب براهت برگرد

 

گوش کن ای شب تاريک زمانِ سحر است

دختر خسته ديروز نگاهش به در است

 

 

شعر از: اعظم قلندری

  
نویسنده : رهپويان وصال yaass_a110 ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٤
تگ ها :