رايحه وصال

وابسته به کانون فرهنگی رهپویان وصال شیراز

مولاي خوبم

از تو گفتن بهانه نمي خواهد، اينكه دلم با توست بزرگترين بهانه ي دنياست. اينكه بند بند وجودم گره خورده به پنجره ي فولادت، اينكه حسرت انعكاس طلايي حرمت در چشمانم مانده، همين بزرگترين بهانه ي دنياست.

از تو با من چه گفته اند؟ از تو چه مي دانم جز اينكه غريب بودي و جام زهر به دستانت دادند. از تو چه مي دانم؟ از تو چه مي دانم غير اينكه هيچ دلي از درگاهت نااميد برنمي گردد، پس دل من چه كند كه راه به سوي خانه ات نمي يابد؟ با او چه مي كني؟

يا غريب الغرباء .

شنيده ام سوخته دلان، حالت سوخته را مي دانند پس چگونه است كه تو اين حالم را نمي بيني؟ پس چگونه است كه نيم نگاهي بر اين جان خسته نمي كني. مگر غريبي ام را نمي بيني؟ مگر نمي بيني چگونه در قفس تنهايي اسيرم؟ بشكن اين قفس را. رهايم كن. بگذار پرواز كنم. بگذار يك بار هم كه شده چون كبوترانت آزاد و رها گرداگرد حرم بچرخم و بال بزنم . بيايم آن بالا روي گلدسته هاي حرم نفسي تازه كنم، بگذار براي لحظه اي احساس بلندي كنم. حسي شبيه به عروج و آسماني بودن.

امشب دوباره دستان خالي ام دخيل تواند دوباره نور يادت شبم را چراغان كرده است. صحبت از بهانه ي توست. وقتي قلبم چون كودكان بهانه مي گيرد، وقتي عطر نام تو مستم مي كند، دنيا با تمام فراخي اش برايم تنگ مي شود و يگانه تصوير قاب دلم تو مي شوي. تو كه غريب تريني و چه آشنا براي دل كوچكم، و من چقدر براي دلم لالايي خوانده ام تا در خواب و خيال، زائرت شود و به سوي تو پر بكشد. ولي اين روزها عجيب حيرانم، و دلم بي قرار، خسته ام، خسته از اين جدال عبث، از اين بعض بي قرار كه روز و شب بر ديوار گلويم چنگ مي زند. مي دانم عطر ياد توست كه وجودم را بي تاب كرده است. ياد سقاخانه ات كه هيچ گاه سقاي تشنه كامي دلم نبود. ياد كبوترانت كه وصف عشق بازيشان را با گل و بوته هاي مناره هاي حرمت از اين و آن شنيده است. ياد صحن و سرايت، كه برايش گفته اند درياي صفاست، و ضريحي كه شنيده است دستان مهربان تو آن سوي هياهوي عاشقانت امان نامه مي دهد بر آن دستي كه عطر خدا دارد، و بهار تا هميشه ميهمان قلب اوست. ميهمان قلب او كه متبرك به نام و ياد تو شده است.

مولای خوبم

سالهاست در انتظار آن بهار دل انگيز ماندم تا قاصدان بهاري برايم از تو پيام آورند، كه بيا آقا تو را طلبيده است.

بهار رفت و قاصدي از پشت پنجره ي دلم نگذشت . حالا با هر بهار عطر انتظار فضاي خانه ام را پر مي كند. عطر يادتو، عطر پيغامت كه كي بر بال باد بنشيند و به من برسد.

و من هنوز مسافرم، مسافر جاده هاي انتظار، مسافر جاده هاي سبزي كه به تو ختم مي شوند. هنوز پاي پياده تمام جاده ها را مي روم تا روزي از سوي جاده تصوير گنبد طايي ايت نوازشگر چشمان خسته ام شود و آن روز به يقين روح خسته ام از اين كالبد خاكي به سوي بيكران تو پرواز خواهد كرد.

 

 

  
نویسنده : رهپويان وصال yaass_a110 ; ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ دی ۱۳۸۳
تگ ها :