



تكيه به ديوار خاطره كه مي زني ، واژه ها آوار مي شوند روي سرت !
ذهنت ، زير حجم دست و پاگير واژه هاي بكر و ناب اسير مي شود .
در جستجوي صداي اذاني زلال ، همه ي هزاره هاي بي بلال تاريخ را زير پا ميگذاري ! اما دريغ !
دريغ از اين همه تعلق كه فرصت هاي پريدنمان را به زنجير كشيده اند !
و اما تو !
از هر طرف كتاب زندگيت را ورق زديم ، خاطراتي زلال پيش رو داشتيم .
نه نگاهي و نه تقصيري ! هرچه بود آرامش زلال صداقت نگاه و كلامت بود !
و آشوب هولناك مرگ ، كه اينچنين اسير كابوس بي انتهايش شده ايم ، براي تو آغاز روشن يك سفر بود .
و ما كه در اين ركود سنگين غفلت ، پايمان به گل مانده ، چشم به راه نوازش پر مهر توئيم .
تا با دستهايي از جنس نور ، ما را از اين ركود مرداب گونه برهاني !
چشم به راهيم ، با فروغ روشن چشمانت كه رنگ بيداري است ، لحظه هاي متروك خواب آلودگي مان را تشر بزني .
به ما بگو ، چگونه شيشه غفلتمان را سنگ بزنيم ، كه شيطان مجال بند زدنش را نيابد !؟ هنوز نتوانسته ام واژه ها را طوري بار بياورم ، كه هر وقت صدايشان كردم ، ذهنم را احاطه كنند .
اما امروز مي خواهم با كمك واژه ها ، تو را به گفتگويي زلال دعوت كنم ، تا با من از تنفس سلولهاي سبز “ وجود ” در هواي سالم و پاك “ ايمان ” حرف بزني . تا با من بگويي حجم “ ناقص ” روحم را چگونه به آشتي “ كمال ” دعوت كنم و در آشتي پنجره ي دلم با آفتاب جاري “ عشق ” از سرچشمه ي زلال “معنويت ” لبريز شوم . . .
ياسمن قاسمی
yaass_110
برچسب ها :
