رايحه وصال

وابسته به کانون فرهنگی رهپویان وصال شیراز

از زبان بزرگ پرچمدار عاشورا حضرت زينب (س)

 

تو قيامت را مجسم مي كني

عقل را با عشق آدم مي كني

 

زندگي را راه و رسمي تازه باد

هرچه روي مرگ را كم مي كني

 

در كتاب چشم هايت سالهاست

صحبت از فصل محرم مي كني

 

همچناني سرخ در اثناي مرگ

پشت عزرائيل را خم مي كني

 

هرچه دريا در نگاهت جاري است

نذر فرزندان آدم مي كني

 

بي تو عمر زندگي كوتاه باد !

كربلا تا حشر قربانگاه باد !

 

اين طرف چيزي به نام مرگ نيست

روزگار اينجا به كام مرگ نيست

 

 

تا كه از سمت يتيمان خيام

مي رسد فريادِ وا زينب مدام

 

بي تو داغ دشت بي اندازه است

كربلايت امتحاني تازه است

 

بي تو ما را عطر نخلستان دريغ !

كربلا را حسرت باران دريغ !

 

خشك كامي ، سهم دريا مانده است

تشنگي ، بعد از تو تنها مانده است

 

خوب مي دانم چه مي گفتي حسين !

شيعه را تنهايي از ما مانده است

 

گفته بودي مرگ را خواهي شكست

قصه اي از مرگ آيا مانده است ؟

 

بي تو قربانگاه اسماعيلي ات

سخت در اين امتحان وامانده است

 

كوفه اين شهر غل و زنجير نيز ،

تا ابد ، تا حشر ، رسوا مانده است

 

 

اي دريغا ! كار از افسوس رفت

كاروان سالار اقيانوس رفت

 

با غروبت خار در چشمم نشست

چون دلم هفت آسمان در هم شكست

 

اتفاق تازه اي افتاده بود

در كوير آوازه اي افتاده بود

 

باز هم عيد محرم آمده است !

جشن خون اهل عالم آمده است

 

در تو چيزي هست مثل آفتاب

در من اما ، داستان انقلاب

 

آتش آباد است اين شهر خراب

سايه باني تازه باش اي آفتاب !

 

دست از تو برنمي دارم حسين !

از خيانت سخت بيزارم حسين !

 

تو شهيد با وفاي كيستي ؟!

پاي حرفت تا كجا مي ايستي ؟!

 

 

اي حسين اي بهترين نام خدا !

اي شهيد سخت آرام خدا !

 

كربلا دارالشفاي زينب است

ابتداي ماجراي زينب است

 

واي اگر راه نجف پيدا شود

كام خاك آلوده ام دريا شود

 

اي فرات ! اي خفته در كام كوير !

بر زبانت آتش نام كوير

 

پس چرا در خاك و خون جا مانده اي

بي حسين ، آيا تو تنها مانده اي ؟

 

تشنة ابر بهاراني مگر ؟

حال زينب را نمي داني مگر ؟

 

مانده اي ماه مرا پيدا كني

تا لب تفتيده اش را وا كني

 

دشت از داغ دلت خالي مباد !

مرگ از آب و گلت خالي مباد

 

 

دشنه درمان يتيمانم نبود

زندگي در بند طوفانم نبود

 

طور سينين است آيا دامنت ؟

يا بهاري سرخ در پيراهنت ؟

 

****

كربلا روز بزرگي ديده است

هفت پشت آسمان لرزيده است

 

با چه رويي اين كوير ناخلف

پاره خورشيد را بلعيده است ؟

 

اين كه مي بينم حسين زنيب است ؟

يا خدا در خون خود غلطيده است ؟

 

آن كه در هر خيمه مي سوزد تويي ؟

دخترت امشب كجا خوابيده است ؟

 

از قفا با گردنت خنجر چه كرد ؟

هان ! كه حلقوم تو را بوسيده است ؟

 

از چه مي ترسم ؟ نمي داني حسين ؟!

دخترانت را كه تنها ديده است ؟

 

كاش بي تو لااقل مي سوختيم

زينب از كرب و بلا رنجيده است

 

كاشكي خورشيد آتش مي گرفت

خنده را ، يا ، از نگاهش مي گرفت

 

كاشكي در آتش اين شام سرد

مي شنيدي با دلم داغت چه كرد

 

كربلا پيچيده در فرياد كيست ؟

اين غروب سهمگين آباد كيست ؟

 

دست ابراهيمي ات با ما چه كرد ؟

آتش نمرود با گلها چه كرد ؟

 

اين كويرستان در آتش جاري است

صبر كن اين رسم مهمانداري است

 

بوي خون مي آيد از شمشيرها

از نگاه سر به راه تيرها

 

ايستاديم آفتاب از دست رفت

هر كه بايد با تو مي پيوست رفت

 

 

  
نویسنده : رهپويان وصال yaass_a110 ; ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ اسفند ۱۳۸٢
تگ ها :