رايحه وصال

وابسته به کانون فرهنگی رهپویان وصال شیراز

کربلای ۵


اينجا زمستان است وباران نيست ديگر

ردی ، نشانی از بهاران نيست ديگر

راهی که مثل کربلا پيغام دارد

۷۲رزمنده گمنام دارد

من شرمگينم،شرمگينم،شرمگينم

بايد بگويم تا شهادت را ببينم

اين مويه از داغ دلم سرباز کرده ست

اين حرفهای تلخ را آغاز کرده ست

در من کسی، چيزی شبيه رنج مانده ست

احساس سرخ کربلای پنج مانده ست

احساس چيزی مثل يک طغيان ممنوع

حس غريبی مثل يک ايمان ممنوع

چيزی که می دانم برايم يادگار يست

احساس نرم روزهای بی قراريست

داغ ندانمکاری آنان که ماندند

تنها وصيت نامه ها را می رساندند

يادش به خير آن روزهای آتش و خون

مردان زخمی مردهای اهل مجنون

از ماتم دريا و اقيانوس فرياد

از بچه های عهد اقيانوس فرياد

کو آنکه چون زخم تنم چيزی بداند

از خاطرات ميهنم چيزی بداند

کو آنکه با والفجر رفت و دير آمد

از مهبط آن خاک دامنگير آمد

با من نگاهی تر کنيد ای قوم عاشق

مردان مرد ارتفاعات شقايق

گفتيم ديگر عصر عاشورا تمام است

يعنی عزيزان آبی دریا تمام است

گفتيم شايد شهريم ديگر

شايد من و تو با علی قهريم ديگر

اين پرچم سرسبز تا در احتزاز است

خاک شهيدان وطن مهر نماز است

گفتی شهيدان رفته اند و فصل نان است

ای کاش می گفتيم گاه امتحان است

فصلی که هر کس رو به راه خويش مانده ست

در برزخ سرد نگاه خويش مانده ست

اينجا کوير است و زمستان ، وای مردم

با بچه های فصل طوفان وای مردم

اينجا که آتش جيره پيغمبران است

يک عمر در نان - سفره هامان ميهمان است

اينجا سيلی خورده نانند اين قوم

از کرده های خود پشيمانند اين قوم

اينجا که بايد زندگی را بندگی کرد

اينجا که بايد با دل خون زندگی کرد

ای کاش ما هم مرگ را خنديده بوديم

گردان اقيانوس را فهميده بوديم

ما را کسی با رنگ دريا رو نکرده ست

مثل شهادت هيچکس خوشبو نکرده ست

ما را هوس های حقير آواره کردند

مارا شکم های اسير آواره کردند

ما، آن درختانی که آتش را چشيديم

يک عمر ميراث شهيدان را چريديم

ما صورتک هايی که لبخندی نداريم

با نسل اقيانوس پيوندی نداريم

ما نسل خاموشيم آری حرف اين است

نسلی فراموشيم، آری حرف اين است

نسلی که با تقدير سرخش در نبرد است

نسل فراموش من اما کوچه گرد است

نسلی که هرگز تا مريوان هم نيامد

نسلی که گويی از بهاران کينه دارد

نسلي که از دريا طلبکار است انگار

از آفتاب فکه بيزار است انگار

هرچند چيزی غير بدبختی نداريم

راهی مگر ما غير سرسختی نداريم؟

بر بستر ترديدمان مانديم دلتنگ

از يادمان رفته ست عطر آبی جنگ

ما مانده ايم و حسرت و زخمی نمکسود

داغ بيابانی که با ما مهربان بود

اندوه غمگينانه دشت مريوان

دهلاويه ، چزابه، سوسنگرد، مهران

ما ابلهانی که زمستان خواب بوديم

حسرت نصيب غوطه در مرداب بوديم

با من نگاهی تر کنيد ای قوم عاشق

مردان مرد ارتفاعات شقايق

سميه ترابی
۱۳۸۰


yaass_057

  
نویسنده : رهپويان وصال yaass_a110 ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ دی ۱۳۸٢
تگ ها :