معرفی سایت




نويسندگان
صفحات جانبي
امکانات جانبی

الهی ، مانده ام در غفلت و خواب
بگرداب گناهان گشته غرقاب
بحق عاشقان بی قرارت
بگرداب گناهان گشته غرقاب
بحق عاشقان بی قرارت
مرا از قعر این گرداب دریاب
گویند صاحبدلى، براى اقامه نماز به مسجدى رفت. نمازگزاران همه او را شناختند؛ پس، از او خواستند که پس از نماز، بر منبر رود و پند گوید. او پذیرفت. نماز جماعت تمام شد. چشم ها همه به سوى او بود. مرد صاحبدل برخاست و بر پله نخست منبر نشست. بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود.
آن گاه خطاب به جماعت گفت: مردم! هر کس از شما که مى داند امروز تا شب خواهد زیست ونخواهد مرد، برخیزد! کسى برنخاست.
گفت: حالا هر کس از شما که خود را آماده مرگ کرده است، برخیزد! باز کسى برنخاست.
...گفت: شگفتا از شما که به ماندن اطمینان ندارید؛ اما براى رفتن نیز آماده نیستید
آن گاه خطاب به جماعت گفت: مردم! هر کس از شما که مى داند امروز تا شب خواهد زیست ونخواهد مرد، برخیزد! کسى برنخاست.
گفت: حالا هر کس از شما که خود را آماده مرگ کرده است، برخیزد! باز کسى برنخاست.
...گفت: شگفتا از شما که به ماندن اطمینان ندارید؛ اما براى رفتن نیز آماده نیستید
برچسب ها :
ارسال در تاريخ شنبه ٩ امرداد ۱۳۸٩ توسط رهپويان وصال yaass_a110
نظرات شما ()
