رايحه وصال

وابسته به کانون فرهنگی رهپویان وصال شیراز

نامه ای به حجت الاسلام سید محمد انجوی نژاد

       

سید محمد انجوی نژاد سلام!
شنیده ام به تو می گویند
«کمپانی روحیه!»
و هر کس از هر جا کم می آورد
به شانه های محکم تو دخیل می بندد.
حالا چه شده که ابروهایت در هم است؟
کشتی هایت به گل نشسته؟
شانه هایت چرا زخمی ست؟
دلت را شکسته اند؟

راستی «حماسه یاسین» یادت هست؟
قیافه ات شبیه آن روزهایی است که از عملیات بر می گشتی
همان وقتها که گاهی از تمام گردان
تنها یک دسته بر می گشت.

*
می دانم!
حالا هم خون بچه هایت را ریخته اند
دسته گلهایت را پرپر کرده اند
بی همسفر مانده ای
و باز هم از عبور کاروان
گردی بر صورتت نشسته
و داغی بر دل!
هرچند خوب می دانم
زخم بهتان از همه اینها بدتر است...

***
سید جان!
از تو چه پنهان
من هم وقتی از روی فیلم
شعله های بمب را دیدم
دلم لرزید
و سلولهای تنم از هم پاشید
و ساعت ها برای «عرفان و علیرضا»
و دیگر شهدا و مجروحان حسینیه گریستم.
کاش من و تو هم در ته مجلس
در کنار «مهدوی و موسوی»  نشسته بودیم
تا امروز
به جای گرفتن زانوی غم
قهقهه مستانه سر می دادیم.

***
سید بزرگوار!
گاهی که دری از آسمان باز می شود
یاد جمله حمید باکری می افتم
که می گفت:
مواظب باشید دسته سومی نشوید ،
که دق مرگ خواهید شد.
راستی نکند ما دسته سومی هم نباشیم!

***
سید جان!
وقتی از آن بالا

آرزوی شهادت می کنی
ما را هم فراموش نکن!
همین.

عبدالرحیم سعید ی راد ۳۱/۱/۸۷

  
نویسنده : رهپويان وصال yaass_a110 ; ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٧
تگ ها :