رايحه وصال

وابسته به کانون فرهنگی رهپویان وصال شیراز

محرم آمد

آمد ...

باز هم محرم ...

اما...

چه غمه غربتی است غدیر رفت و عاشورا آمد .

 رقیه ی سه ساله  به دنبال پدر است.

  زینب برادرش را می خواند ، اسارت با او معنا شد .

 و علی اکبر حق پسر بودن ادا می کند...

  قاسم می گوید عمویه من است و می جنگد ...

اما ... اما علی اصغر را چه شد ... لالایی برایش می خواندند ... توان گریه کردن هم نداشت  ...

 آخر شیر نخورده بود ... شیر بهانه بود یا نبود ...

کاش آن ملعون می دانست به بچه ی شیر خواره تیر  ، نمی دهند آن هم زمانی که بر روی دستان پدر است ...

برادر حسین علیه السلام را هم که ... می شناختند ! نمیدانم شاید نمی دانستند او کیست

 که اگر نامش را ببریم ... 

 امیرالمومنین ، ام البنین ... به او فرموده بودند که هوایه حسین را داشته باش

غیرت تو تا ابد تا قیامت .

رقیه باز هم به دنبال پدر ... شکایت نمی کند ... به خدا شکایت نمی کند  ...  پدر منو زدند ...  نه فقط می گه عمه ام رو زدن ...   پدر ...

و چه گذشت و ما نمی دانیم که امام زمان ما اینطور می فرمایند که :

فَلَئِن اَخَّرتنی الدُّهورُ  وَ عاقَنی عَن نَصرِک و ... فَلِأَ ندُبَنَّکَ صباحاً و مسائاً و لَأَبکِیَنَّ لَکَ بَدَلَ الدُّمُوع دَما.

اگر زمانه مرا به تأخیر انداخت و مقدارت الهی مرا از یاری تو بازداشت و ... (در عوض) صبح و شام بر تو گریه می کنم و بجای اشک برای تو خون گریه می کنم.

زهیر که نیستیم ...

حبیب ابن مظاهر هم که امامش منتظر آمدنش بود وحبیب خود را رسانید .

اما شاید  نزدیک تر باشیم به حر... شاید ...آخر او آخرش را که نمی دانست ادعایش هم نمی شد .

آب را نبسته ایم بر اماممان اما راه را که بسته ایم ،  عهدمان را که گسسته ایم ...

از وبلاگ تمام خلقت در انتظارند

  

نویسنده : رهپويان وصال yaass_a110 ; ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٦
تگ ها :