رايحه وصال

وابسته به کانون فرهنگی رهپویان وصال شیراز

قطار و کبوتر

 قطار آمد و اندوه من کبوتر شد هزار خاطره در ايستگاه پرپر شد
کدام کوپه ، من و شيشه ها گريسته ايم ؟ که ريل ها همه تا مقصد شما تر شد

گريستيم من و کوپه آنقدر تا صبح قطار – کشتي ِدر اشک من شناور شد –
دوباره در چمدانم غزل گذاشته ام که بيت بيت پريشاني ام تناور شد

منم مسافر همواره تا شما – بر من هميشه در بدري در زمين مقرر شد ...
مسير کودکي ام از صدايتان لبريز وهي بزرگ شدم ، باز قصه از سر شد

کجا صداي شما در نهاد من خواندند؟ صدا تمام نشد بلکه هي مکرر شد
مقدر است که ديوانه ي شما – هر جا رسيده ، آنجا با نامتان معطر شد –

قطار ، کوپه ي باران گرفته را طي کرد و بعد با حرم و آينه ، برابر شد
پياده شد چمداني پر از کبوتر و اشک و بعد سوخت و در ايستگاه ، پرپر شد .
*غلامرضا سليماني

  
نویسنده : رهپويان وصال yaass_a110 ; ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٥
تگ ها :