رايحه وصال

وابسته به کانون فرهنگی رهپویان وصال شیراز

عبدالرضا كوهمال جهرمي:

هيجان ريخته در كفش و كلاه سفرش

پا شده چادر مشكي ش كشيده به سرش

دفتر شعر و… دوتا تكه ي ابر و… چند تا …

چمدان پر شده از خاطره ي دور و برش

چند ثانيه  فقط تا نرسيدن  مانده

بايد آماده ي پرواز شود… بال و پرش…  

او به هر حال از آن كوچه گذشته ست و…كسي-

كاسه اي آب نپاشيده …  فقط پشت سرش –

يك نفر ابر بهاري شده و مي گريد

يك نفر عاشق او … عاشق نيم دگرش

پشت آن پنجره ي دور تر از آن كوچه –

خيره در عقربه ها ،چشم به راه گذرش

*                                         

او ولي رفته و … در خنده ي خود گمشده است

خالي از دغدغه ي «واي چه آمد به سرش»

بي كه باور كند اصلا كه كسي منتظر است

پشت اين پنجره ي شوم درآمد پدرش

تو نفس در نفست گريه كني ، آب شوي

او بماند پس تا… شايد و … «اما»، «اگرش»

واي از عاشقي و بي خبري، بي خبري

منتظر باشد واز ره نرسد منتظرش

چشم می دوزد و اميد به اينكه شايد…

بادي از ره برسد باز، بيارد خبرش…

  
نویسنده : رهپويان وصال yaass_a110 ; ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ شهریور ۱۳۸٥
تگ ها :