رايحه وصال

وابسته به کانون فرهنگی رهپویان وصال شیراز

خوانش یک شعر از دو نگاه

نویسنده: سیامک بهرام پرور
خوانش یک شعر و بررسی آن اتفاقی است که در بسیاری از انجمن ها و محافل ادبی رخ می دهد و اتفاقا در حاشیه این تماشاهای گوناگون به یک شعر است که بسیاری از نکات و ارجاعات ادبی، تحلیلی و تاریخی نیز بیان و باعث می شود تا خوانش یک شعر تنها به پرداختن سطحی به یک یا چند سطر و بیت خاص از یک شاعر محدود نشود.
       
    آمد زمینه سازی من را خراب کرد
    اسباب های بازی من را خراب کرد
    گیسوی «غیرقابل تعریف» و «بی حدش»
    یک شب مخ ریاضی من را خراب کرد
    او با نگاه آینه ای واقعی نساخت
    خودبینی مجازی من را خراب کرد
    مثل دوتا مثلث در هم فرو شده
    با بولدوزر اراضی من را خراب کرد
    اشغال شد خطوط و نیازم به ارتباط
    احساس بی نیازی من را خراب کرد
    چاقو، طناب دار، سرنگ هوا، تفنگ
    اسباب های بازی من را خراب کرد
    یاسر قنبرلو
    
    تقابل عشق و منطق
    شروع این غزل، تامل برانگیز است، به گونه ای که مخاطب را کنجکاو می کند که تا آخر غزل را بخواند و ببیند این «زمینه سازی» و آن «اسباب های بازی» شاعر چیست؟!
    

ادامه مطلب   
نویسنده : رهپويان وصال yaass_a110 ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها :

مناجات

خدای من!

 سبک آمده ام با دست های تهی...

 سنگینم باز گردان

 خدای من !

سنگین آمده ام با کوله باری از گناه...

سبک بازم گردان

بازم گردان...

بازم گردان...

 *سایت هشت بهشت

  
نویسنده : رهپويان وصال yaass_a110 ; ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها :

عبدالرحیم سعیدی راد

ای آفریدگار سعی و سکوت و سخاوت!
پاهایم در گِل مانده اند. گْل احساسم پژمده شده است.
چشم هایم را در مسیر گناه گم کرده ام.
زبانم ... آه، زبانم دروازه اشتباهاتم شده است.
راه را نمی دانم، فانوسی برایم بفرست تا تاریکی های قلبم را روشنی بخشد.

ای آفریننده کوه های آرام و دریاهای متلاطم!
طناب غرور دست و پایم را بسته است،
تیغ های گناه در تنم فرو رفته اند؛ 
با این حال نبضم همچنان تو را صدا می زند!
الهی!
نیمی فرشته ام و نیمی شیطان؛
                                       حال خوشم را به من برگردان!

  
نویسنده : رهپويان وصال yaass_a110 ; ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها :

رمضان کریم!

حلول ماه مبارک زمضان بر شما مبارک!

  
نویسنده : رهپويان وصال yaass_a110 ; ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها :

می آید...

او منتظر است تا که ما برگردیم
مائیم که در غیبت کبری ماندیم

  
نویسنده : رهپويان وصال yaass_a110 ; ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها :

شعر در گذر زمان - مقاله

قصد داشتم از مادر شعر فارسی آغاز کنم. از غلطان غلطان همی رود... شرح قصه بازگویم اما از آنجا که شاید درازی سخن از ارزش مقصود اصلی بکاهد از این شرح مطول منصرف شدم و یکسره عزم فصل پایان کردم. رفتم بر سر اصل ماجرای شعر بی رمق.
شعر، بارمقش! تأثیرگذار است. حس انگیز است، خیال و اندیشه را به جوشش می اندازد، جان می دهد، حالی می آورد، آنی دارد، شوری می انگیزد.
اما بی رمقش، بی جان است. از اصل بی اساس است! خالی است. خیلی قوی باشد تکراری است. بازی است. خودنمایی است. شاعرش، باسواد یا بی سواد، «آنی» ندارد که شعرش «جانی» داشته باشد. هنر، اینجا وسیله است.

ادامه مطلب   
نویسنده : رهپويان وصال yaass_a110 ; ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها :

صادق کریمی

حکایت!
پر از حکایت دردیم و صبر عادت ماست

رفیق حضرت مرگیم و این سعادت ماست

 بپرس قامت شمشیرم از چه خم شده است ؟

جواب می دهد : این از سر ارادت ماست !

 چو تیغ خصم شود مُهر و دشت ، سجاده

نبرد پیش تو زیباترین عبادت ماست

 اراده گر بکنی کن ! جهان شود فیکون...

اگر که کشته شویم آن زمان ولادت ماست

 فدای یار شدن آرمان عاشق هاست

شکوه عشق همان قصه ی شهادت ماست...

  
نویسنده : رهپويان وصال yaass_a110 ; ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها :

دین

در عصر غیبت، خواندن این دعا بسیار سفارش شده:

«اللَّهُمَّ عَرِّفْنِی نَفْسَکَ فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی نَفْسَکَ لَمْ أَعْرِفْ نَبِیَّکَ اللَّهُمَّ عَرِّفْنِی رَسُولَکَ فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی رَسُولَکَ لَمْ أَعْرِفْ حُجَّتَکَ اللَّهُمَّ عَرِّفْنِی حُجَّتَکَ فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی حُجَّتَکَ ضَلَلْتُ عَنْ دِینِی»؛

یعنى پروردگارا! خودت را بمن بشناسان که اگر خودت را بمن نشناسانى، نمی‌توانم پیغمبرت را بشناسم. پروردگارا! پیغمبرت را بمن بشناسان، که اگر پیغمبرت را بمن نشناسانى، نمی‌توانم حجّت تو را بشناسم. پروردگارا! حجت‏ خود را بمن بشناسان، که اگر حجت خود را بمن نشناسانى، دین خود را از دست می‌دهم!

  
نویسنده : رهپويان وصال yaass_a110 ; ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها :

نقشه ظهور

برای دیدن بهتر این تصویر(در اندازه 1700×2349)، اصل آن را از اینجا ذخیره کرده و سپس آن را با بزرگنمایی ملاحظه فرمایید.

  
نویسنده : رهپويان وصال yaass_a110 ; ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها :

خوانش یک شعر

خوانش یک شعر کانکریت

      غربت ( طاهره صفارزاده )

                   این‌جا

 همه                                            می‌پرسندم

                   اهل

                  کجا

                  هستی   (طنین در دلتا، ص 55)

 کانکریت نوعی شعر دیداری است ، که بر علیه‌ی سنت شفاهی و شنیداری شعر قدعلم می‌کند. شعر،بنا بر تعریف قدیم وجدید، همواره هنری شفاهی محسوب می‌شد؛ یعنی مهم ترین حس درگیر مطالعه‌ی شعر، حس شنیداری بود. اما شعر کانکریت برآن است ، تا نقشی برای چشم در درک شعر قایل شود و سهمی برای دیدن کنار بگذارد. علاوه بر این، به شکل نوشتاری واژه، تبارشناسی کلمه و نیز تکنیک‌هایی چون فاصله‌گذاری و سپیدنویسی توجه می‌شود. شعر با کشف، درک و دریافت مخاطب ، رابطه‌ای مستقیم دارد. این مخاطب است که با دریافت لایه‌های پنهان شعر، در حقیقت بخشی از اثر را می‌سازد و آن را کامل می‌کند. در شعر کانکریت ایجاد رابطه‌ای نو با خواننده و گسستن از امور ثابتی چون اسطوره، نماد، استعاره و دیگر مؤلفه‌های شعر هدف غایی شاعر است. بر خلاف شعر معمول، شعر کانکریت باید به صورت رشته‌ای از افکار به هم پیوسته و به عنوان یک کل واحد خوانده شود، به عبارت دیگر نمی‌توان سطری از شعر کانکریت را به عنوان نمونه بیرون کشید و مؤلفه‌های آن را برشمرد ، چراکه هر سطر، کلمه یا جمله، به تنهایی نمی‌تواند معنای موردنظر شعر را برتابد. کلمه، تنها یک عنصر شکل‌دهنده است ، که در ارتباط و همنشینی با واژگان دیگر و یا تکرار همان کلمه به علاوه‌ی شگردهای بیرون متنی چون فاصله‌گذاری، عمودنویسی، منقطع‌نویسی و ... به ساخت شعر کمک می‌کند. از این رو، کلمه بدون درنظر گرفتن شگردهای کانکریتی، خاصیت شعری ندارد.چه بسا با ساده‌نویسی و حذف تمهیدات  کانکریتی، با متنی ساده و غیر شعری روبرو می شویم.

 ظاهراً شعر غربت  از شش کلمه تشکیل می‌شود.

این‌جا/همه/می‌پرسندم/اهل/کجا/هستی.

 شگرد به کار گرفته شده در این شعر، تکنیک فاصله‌گذاری است ، که واژه‌ها را با فاصله‌ای معین از یکدیگر جدا می‌کند. همین فاصله‌ها، نوعی دوری و غربت را تداعی می‌کنند. و در حقیقت عمق عنوان شعر را نشان می‌دهند. همه‌جا و در همه حال فاصله‌ای هست. فاصله میان «این‌جا» (غربتی که شاعر در آن زندگی می‌کند) و «همه» (کسانی که هیچ سنخیتی با شاعر ندارند) و پرسشی آزار دهنده، «اهل کجا هستی؟».

شیوه‌ی نگارش شعر، به خوبی معنای موردنظر شاعر را القا می‌کند. سطر آغازین که در مرکز سطر ( نه حاشیه) نوشته می‌شود، سلطه ی این جایی ها را نشان می‌دهد. سلطه‌ی سرزمینی که شاعر در آن زندگی می‌کند (ایالات متحده‌ی امریکا) و ساکنانش مدام در پی القای آقایی و سروری خود  هستند. ساکنان این سرزمین (همه)، در فضایی مشخص قرار می‌گیرد.  این فضای مشخص، در تقابل «من» و «همه» بهتر نشان داده می‌شود. شاعر که مدام در معرض پرسش است، حضور برجسته‌ای ندارد، تنها شاخصه‌ی حضور او ضمیر متصلی است که نقش غیر محوری متمم را به عهده دارد و عمداً به آخر فعل چسبانده شده است می‌پرسندم (از من می‌پرسند).

 پرسش اصلی شعر به صورت عمودی نوشته می‌شود و تداعی ضربه‌ای را به همراه دارد که چون پتکی، مدام بر سر او فرود می‌آید :

           اهل

          کجا

          هستی

وقتی در جایی، مدام از انسان می پرسند: اهل کجا هستی؟ یعنی ظاهراً تفاوت‌هایی با آدم‌های «این‌جا» دارد و «همه» از همین تفاوت‌ها درمی یابند، شاعر اهل این‌جا نیست.

لایه‌های معنایی مختلف شعر، نشان می دهد که شاعر به خوبی توانسته است، غربت را نشان دهد، غربت ، فاصله ، تمایز و بیگانه بودن به خوبی در سپیدی های شعر تعبیه شده اند .  (نقد از : محمد لوطیج - وبلاگ استوره)

  
نویسنده : رهپويان وصال yaass_a110 ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها :

مناجات

الهی ، مانده ام در غفلت و خواب
بگرداب گناهان گشته غرقاب
بحق عاشقان بی قرارت
مرا از قعر این گرداب دریاب
گویند صاحبدلى، براى اقامه نماز به مسجدى رفت. نمازگزاران همه او را شناختند؛ پس، از او خواستند که پس از نماز، بر منبر رود و پند گوید. او پذیرفت. نماز جماعت تمام شد. چشم ‏ها همه به سوى او بود. مرد صاحبدل برخاست و بر پله نخست منبر نشست. بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود.
آن گاه خطاب به جماعت گفت: مردم! هر کس از شما که مى ‏داند امروز تا شب خواهد زیست ونخواهد مرد، برخیزد! کسى برنخاست.
گفت: حالا هر کس از شما که خود را آماده مرگ کرده است، برخیزد! باز کسى برنخاست.
...گفت: شگفتا از شما که به ماندن اطمینان ندارید؛ اما براى رفتن نیز آماده نیستید
  
نویسنده : رهپويان وصال yaass_a110 ; ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها :

خوانش یک شعر

شعری از سرکار خانم قصدی، نقد و نظر از محمود گرجی

۳-

"برای تو شعر می گویم

             پدرم پاره شان می کند

                      تو سر تکان می دهی

                             مادرم لبخند می زند

برای مادرم شعر می گویم

                         تو آفرین می گویی

                                مادرم نمی شنود

                                     پدرم سرتکان می دهد

و من بازهم برای مادرم

شعرهای تو را می گویم. "

 

از 5 شعر کوتاهی که ایشان با عنوان "چند کوتاه"در وبلاگ گذاشته اند کار شمارۀ 3 را بیشتر پسندیدم. این شعر، یک کار کاملا هنری ، زیبا و قوی است. که از سه بخش با 4 مخاطب و 10 سطر تشکیل شده . شعر آغازی هنری ، و پایانی کاملا هنری تر و قوی دارد. و یک نمایشنامۀ هنری کوتاه و برشی معنادار از زندگی است.و می توان آنرا نوعی مونولوگ هم تعبیر کرد.کوتاهی سطر ها از نقاط برجستۀ کار است و و ریتم و ضرباهنگ و حرکت ، نقش شخصیت ها را مشخص، زیبا و حس آمیز می کند. است.حتی تعداد واژگان بلندترین سطرها بیش از ۳ - ۴ واژه نیست. این کوتاهی ،باعث انتقال مناسب حس و تصویر شخصیتها به مخاطب می شود. ضمن آنکه شعر در تصویر سازی نیز قوی است:پدر ، شخصیتی تند ،خشن و با واکنش است که با پاره کردن شعر ، و در بخشی دیگر با سر تکان دادن ، شخصیتی منفی، و فعال تصویر می شود. مادر با همان روحیات مادرانه، آرامش بخشی و زنانگی، در واکنش به کار پدر ،لبخند می زند و این لبخند در کنار واکنش تند پدر، شعر را متعادل و دارای بالانس کرده است.

شاعر در گریز از رفتار پدر ،به لبخند مادر پناه می برد. از سویی ، نه پدر شعر را  می شنود ، نه مادر. نه اینکه ناشنوا هستند، بلکه به عوالم شاعری و با دنیای شاعر بیگانه اند.

پاره کردن شعر، سر تکان دادنها، مصادیق مناسبی از این بیگانگی است. برای همین ،شعر( بخوانید شاعر) خیلی آرام در گریز از مخاطب پدر ، به مخاطب مادر، و سپس معشوق می غلتد. لبخند مادر و پناه دادن به شاعربرای شعر خوانی، با پیش فرض "مادر بودن" تفسیر می شود نه آشنایی با شعر و روحیات شاعر. ضمن آنکه او نیز تقابل خود با پدر و دنیای مردان را در وجود دختر و رابطۀ اش با پدر معنا کرده است و گویی خود اوست که از مردان می گریزد.

 جایگزینی و انتقال مخاطب از " تو" به "پدر" و سپس به " مادر " و در نهایت بازگشت به " تو" _ مخاطب اصلی شاعر_ بسیار عالی ، ظریف و مناسب صورت گرفته است. شعر، که با مخاطب " تو" آغاز می شود با همان مخاطب نیز به پایان می رسد و شعر کامل می شود. اگر چه در بخش پایانی، " تو" مخاطب مستقیم نیست، با کمی دقت در می یابیم که چون شاعر، شعرهای "تو" را برای مادر می خواند، گویا با مخاطب نهانی اش " تو " = معشوق ،سخن می گوید و مخاطبش اوست.

از نظر توزیع جنسیتی ،حضور 2 زن ، و 2 مرد ، شعر را در نگاه اول ، متعادل نشان می دهد اما در ورای این تعادل ،ارائۀ تصویری خاص از پدر، و واکنشهای او از یک سو، و تنهایی و خلوت دو نفرۀ مادر با دختر و مراسم شعر خوانی آنها از سوی دیگر، کفه را به نفع زن ، سنگین می کند.حتی اگر سایۀ حضور " تو" را در آن مراسم و اجتماع دو نفره متصور شویم ، باز هم فقط یک سایه است.

 نشانی:

 )http://mahmood-gorji.blogfa.com/post-25.aspx(

  
نویسنده : رهپويان وصال yaass_a110 ; ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها : نقد و نظر

احسان پرسا

زمان: امروز، عصر احتضار عدل در دنیا
مکان: کلّ زمین، برنامه: قتل عام انسان ها

عدالتخواه: مجرم، تحت تعقیب دموکراسی
و آزادی طلب: بر دار، یا در خاک یا دریا

زنان زندانی مد – تحت عنوان حقوق زن –
و مردان گیج مطبوعات – یا آزادی دعوا –

عدالت واژه ای محذوف از متن لغتنامه
و آزادی فقط تندیس منفوری در آمریکا

برای پیشرفت علم تنها بمب می سازند
و از هر بمب می روید نهال مرگ یا اغما

به کلی منع شد جیغ تظلّم، جز دو-سه مورد
فقط فریادهای زیر آب و جیغ در نجوا

.. و مظلومان که در عصر اتم هم گوش بر جاده
به امید سواری .. یا اباصالح بیا آقا !

بیا ای مضطر ِ اَمَّن یجیب، ای قائم بالحق
بیا ای آخرین تکرار نور ِ حضرت زهرا

بیا ای وارث پیغمبران، میراث ِ پیغمبر
بیا خورشید پشت ابر، ای صبح شب یلدا

بیا .. این آخرین نامه ست ، دیگر خشک شد اشکم
بیا آقا .. بیا آقا .. بیا .. امضا: الف. پرسا

  
نویسنده : رهپويان وصال yaass_a110 ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها :

جلیل صفربیگی

یک عمر تو زخم های ما را بستی

هر روز کشیدی به سر ما دستی

شعبان که به نیمه می رسد آقا جان!

ما تازه به یادمان می آید هستی!

  
نویسنده : رهپويان وصال yaass_a110 ; ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٩

علرضا قزوه

ترانة انتظار
ابر هزار تا بارون، ریخته به جونم امشب
هیچی نگو که تنها، می‌خوام بخونم امشب

بارون گرفته، جز من، هیچ‌کی تو کوچه‌ها نیس
بارون گرفته، اما، درد منو دوا نیست

آهای، آهای ستاره! درد منو دوا کن
دلم را بشکن امشب، قفل دلم رو وا کن

اون که باید می‌اومد، دلش به اومدن نیس
هیچ کسی هم به جز اون، چشم و چراغ من نیس

جمعه تا جمعه چشمم، مونده به در به یادش
دلم سیاهه هیچ کی، نمی‌رسه به دادش

بارون! ببار که امشب، خُشکه دل سیاهم
بهار من کجایی؟ بیا که چش به راهم

  
نویسنده : رهپويان وصال yaass_a110 ; ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ امرداد ۱۳۸٩

قیصر امین پور

روز مبادا

وقتی تو نیستی
نه هست‌های ما
چونان‌که بایدند
نه بایدها ...

مثل همیشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض می‌خورم

عمری‌ست لبخندهای لاغر خود را
در دل ذخیره می‌کنم
باشد برای روز مبادا

اما
در صفحه‌های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما چه کسی می‌داند
شاید امروز نیز
روز مبادا باشد

وقتی تو نیستی
نه هست‌های ما
چونان‌که بایدند
نه بایدها ...

هر روز بی تو
روز مباداست.

  
نویسنده : رهپويان وصال yaass_a110 ; ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ امرداد ۱۳۸٩