رايحه وصال

وابسته به کانون فرهنگی رهپویان وصال شیراز

 

تو را با هجده بهار مي شناسم

تو را اي حلقه اتصال رسالت و امامت

اي مدار و محور ولايت و

اي قطب عصمت و طهارت با (( ياس )) مي شناسم و با ((يس))

ترا با گلاب و اشك و آب مي شناسم كه گفته اند همه آبهاي روان عالم، مهريه توست

تو را با درد مي شناسم و بردباري، تو را با شعب ابي طالب مي شناسم، تو را با دستان كوچكي كه تيمار زخمهاي پدر بود مي شناسم، اي (( ام ابيها ))

تو را با (( يريدالله ليذهب عنكم الرجس . . . )) مي شناسم، تو را با آيت ((هل اتي)) و ((طه)) و (( يطعمون الطعام علي حبه . . . )) تو را با (( انا اعطيناك الكوثر )) مي شناسم و (( لااسئلكم عليه   اجراً . . . ))

تو را با كوچه هاي مدينه مي شناسم

تو را با دفاع از شوي و مولايت مي شناسم . . . اي مدافع حريم ولايت!

تو را با پهلوي كبود و شكسته مي شناسم

تو را با صورت نيلي و سيلي نامردان مي شناسم

تو را با ((در)) ي شكسته و سوخته مي شناسم

تو را به دو سه ماه سوگواري پدر و پيامر مي شناسم

تو را با هيجده بهار مي شناسم، آن هجده بهاري كه منت خدا بر آسمانها و زمين بود و هر چه حيات و طراوت در خلقت و كائنات است ريزه خوار همان هجده بهار است و آن هجده بهار اگر بهار بود كه هست بهاران ديگر را طفيلي آن مي شمارم . . .

تو بوسه پيامبر هستي بر ملكوت مجسم در زمين

آه اف بر زمين كه بيش از اين تو را اي همة عرش و كبريا نتوانست در خود تحمل كند همه مايملك تو در خانه زمامدار مسليمن اين بود :

يك دستار، يك پوستين ، كوزه سفالين و اتاق گلين و همة تجملات تو در سراسر زندگيت پيراهن شب عروسيت بود كه آن را هم در راه عزيمت به خانة شويت به سائلي نيازمند بخشيدي!

و آن جهيزية،  پيامبر ديد و گريست و فرمود غالبش از گل است. به تمام دستگاه پر زرق و برق دنياي عريض و طويل مي ارزد.

از دنيا بدم مي آيد كه راحتي را بر تو حرام كرد و بي وفائي را در حق تو به نهايت خود رساند.

از مردمان بيزارم كه قدر تو را ندانستن

چه ديدي از نامحرمان كه مزارت را هم در هاله اي از اسرار پوشاندي و غبار قربت را به آن ماندگار كردي تا ..................

و بدينسان هم ((قدرت))  مجهول ماند و هم قبرت اي جليل القدر

در شگفتم مهر تو اي پاكترين و اي روشنترين با همه وسعت و عظمت چگونه در اين دل سياه كوچك من جا گرفت؟!

و نمي دانم چگونه كسرت و بركت در برابر تو رنگ باخته است كه اين چنين كوتاهي عمر در پيشگاه تو بي معني است؟ آه !

آنگاه كه گفتي : يا الهي عجل وفاتي سريعاً .......................

اي فاطمه اي زهرا تنها اين را مي دانم كه رشحه اي از ولايت تو چونان بارش تند آبشار گوني است كه جهنم مرا برد و سلام خواهد كرد .......................   و تنها دلخوشي من اين اميد است كه با نيم نگاهي از تو همة دوزخ به يكباره گلستان خواهد شد.

  
نویسنده : رهپويان وصال yaass_a110 ; ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٦
تگ ها :

آن روز اگر

آن روز اگر زهرای من پرپر نمی شد

امضای خون پرونده ی حيدر نمی شد

کر کينه های کهنه ای سر وا نمی کرد

تقدير عاشورايی ام باور نمی شد

گر کشتی خون بر فدک پهلو نمی زد

ديوارهای بغض محکمتر نمی شد

زهرا اگر از ياری حق دم نمی زد

در شعله های فتنه خاکستر نمی شد

او جلوه ی خورشيدی زن بود بر خاک

ورنه چراغ خانه ی حيدر نمی شد

دست علی را شور زهرايی مدد کرد

بی ذکر او اسطوره ی خيبر نمی شد

از مادری چيزی فراتر داشت زهرا

در مکتبش هر قصه ای از بر نمی شد

از مريم قديس برتر بود زهرا

ورنه برای مصطفی مادر نمی شد

بر خاک بود و آسمانی فکر می کرد

زهرا اسير مشت سيم و زر نمی شد

دستی که تسبيح فلک را دانه می کرد

محو النگو، وقف انگشتر نمی شد

بر چشم نامحرم نگاهش زل نمی زد

در کوچه بر دست هوس مجمر نمی شد

بوی بهشت از گيسوانش می تراويد

زنجير زلف افشان فرق سر نمی شد

از فتنه انگيزی مبرا بود ورنه

از حوريان آسمان بهتر نمی شد

تقوا در اعماق نگاهش موج می زد

غرق تماشای زر و زيور نمی شد

زهرای من اينگونه بود آری وگرنه

شأن نزول سوره ی کوثر نمی شد

پروانه نجاتی

  
نویسنده : رهپويان وصال yaass_a110 ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸٦
تگ ها :