



به درخشندگی ماه که عباس عمویش
روضه خوان گفت که لیلا پسری داشت که مجنون
پسری داشت که می رفت ونگاه تو به سویش
پسری خوش قد و قامت پسری صبح قیامت
روضه خوان گفت که در باد پریشان شده مویش
آسمان بار امانت نتوانست کشیدن
که بریدند خدایا که شکستند سبویش
روضه خوان تاب نیاورد عمو آب نیاورد
روضه خوان آمد و زانو زد و بوسید گلویش
* شعری از مهدی جهاندار
برچسب ها :
باز هم محرم ...
اما...
چه غمه غربتی است غدیر رفت و عاشورا آمد .
رقیه ی سه ساله به دنبال پدر است.زینب برادرش را می خواند ، اسارت با او معنا شد .
و علی اکبر حق پسر بودن ادا می کند...
قاسم می گوید عمویه من است و می جنگد ...
اما ... اما علی اصغر را چه شد ... لالایی برایش می خواندند ... توان گریه کردن هم نداشت ...
آخر شیر نخورده بود ... شیر بهانه بود یا نبود ...
کاش آن ملعون می دانست به بچه ی شیر خواره تیر ، نمی دهند آن هم زمانی که بر روی دستان پدر است ...
برادر حسین علیه السلام را هم که ... می شناختند ! نمیدانم شاید نمی دانستند او کیست
که اگر نامش را ببریم ...
امیرالمومنین ، ام البنین ... به او فرموده بودند که هوایه حسین را داشته باش
غیرت تو تا ابد تا قیامت .
رقیه باز هم به دنبال پدر ... شکایت نمی کند ... به خدا شکایت نمی کند ... پدر منو زدند ... نه فقط می گه عمه ام رو زدن ... پدر ...
و چه گذشت و ما نمی دانیم که امام زمان ما اینطور می فرمایند که :
فَلَئِن اَخَّرتنی الدُّهورُ وَ عاقَنی عَن نَصرِک و ... فَلِأَ ندُبَنَّکَ صباحاً و مسائاً و لَأَبکِیَنَّ لَکَ بَدَلَ الدُّمُوع دَما.
اگر زمانه مرا به تأخیر انداخت و مقدارت الهی مرا از یاری تو بازداشت و ... (در عوض) صبح و شام بر تو گریه می کنم و بجای اشک برای تو خون گریه می کنم.
زهیر که نیستیم ...
حبیب ابن مظاهر هم که امامش منتظر آمدنش بود وحبیب خود را رسانید .
اما شاید نزدیک تر باشیم به حر... شاید ...آخر او آخرش را که نمی دانست ادعایش هم نمی شد .
آب را نبسته ایم بر اماممان اما راه را که بسته ایم ، عهدمان را که گسسته ایم ...
برچسب ها :
تقديم به امام علي (ع) و غدير
دستي به هوا رفت و دو پيمانه به هم خورد
در لحظة «مي» نظم دوتا شانه به هم خورد
دستور رسيد از تَهِ مجلس به تسلسل
پيمانة «مي» تا سرِ ميخانه به هم خورد
دستي به هوا رفت و به تاييد همان دست
دست همة قوم صميمانه به هم خورد
«لَبَيك علي» قطرة باران به زمين ريخت
"لَبَيك علي" نور و تن دانه به هم خورد
يك روز گذشت و شب مستي بهسرآمد
يعني سرِسنگ و سرِديوانه به هم خورد
پس باده پريد از سرمستانو پس از آن
بادي نوزيد و درِ يك خانه به هم خورد
برچسب ها :
