رايحه وصال

وابسته به کانون فرهنگی رهپویان وصال شیراز

صندلی چرخدار

به زور قامت خود را کشید تا درگاه
نشست روی دو زانو ، نگاه پشت نگاه
سلام ضامن آهو ! جواب خواهی داد
سلام من این درمانده را ؟ ـ کسی ناگاه
به بازوان نحیفش نهیب زد بر خیز
گذاشت دست به زانو و گفت یا ا...
غریب وار به سمت حرم قدم برداشت
و گفت آمدم آقا ، شکست نامه سیاه
تمام غربت خود را تکاند و جاری شد
حرم پر از هیجان شد ، پر از جنون از آه
چقدر بوی کبوتر در آسمان جاری است
چقدر بوی خدا لا اله الا ا...
چگونه نام بلندت غریب خواهد بود
غریب نه که صمیمی است آسمان با ماه
شبیه شعر صمیمانه درد دل می کرد
که دست قافیه شد از تمام او کوتاه
دو شقه شد غزل رقص خاک و خاکستر
یکی به ماه رسید و یکی رسید به ما
اگر سلام مرا بی جواب بگذاری
قسم به قفل ضریحت نمی روم آقا
نمی روم به خدا تا همیشه می مانم
دخیل بسته ام این جا بگیر دستم را
بگیر دست دلم را بگیر و باور کن
که دل شکسته تر از من نمی کنی پیدا
تویی که آینه سرگرم دیدنت شده است
و با نگاه تو سیراب می شود دریا
و در تمام حرم ناگهان خبر پیچید
نیاز همهمه فریاد شور استغنا
قبول کن که در آشوب شعر ، خواهد کرد
شفاعت همه را ثامن الحجج فردا
و پاره پاره شد این شعر مثل جامه ی تو
که سر بلند تر از من نشست بر درگاه
اگر چه تلخ ولی وقت رفتن است آقا
نشسته مادر پیرم همیشه چشم به راه
هنوز صندلی چرخدار او در صحن
به شاعرانه ترین نوع عاشقی است گواه
*محمد ابراهیم لکزیان از کاشان

  
نویسنده : رهپويان وصال yaass_a110 ; ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٥
تگ ها :

قطار و کبوتر

 قطار آمد و اندوه من کبوتر شد هزار خاطره در ايستگاه پرپر شد
کدام کوپه ، من و شيشه ها گريسته ايم ؟ که ريل ها همه تا مقصد شما تر شد

گريستيم من و کوپه آنقدر تا صبح قطار – کشتي ِدر اشک من شناور شد –
دوباره در چمدانم غزل گذاشته ام که بيت بيت پريشاني ام تناور شد

منم مسافر همواره تا شما – بر من هميشه در بدري در زمين مقرر شد ...
مسير کودکي ام از صدايتان لبريز وهي بزرگ شدم ، باز قصه از سر شد

کجا صداي شما در نهاد من خواندند؟ صدا تمام نشد بلکه هي مکرر شد
مقدر است که ديوانه ي شما – هر جا رسيده ، آنجا با نامتان معطر شد –

قطار ، کوپه ي باران گرفته را طي کرد و بعد با حرم و آينه ، برابر شد
پياده شد چمداني پر از کبوتر و اشک و بعد سوخت و در ايستگاه ، پرپر شد .
*غلامرضا سليماني

  
نویسنده : رهپويان وصال yaass_a110 ; ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٥
تگ ها :

ضمانت آهو

ممكن كه نيست آبي دريا كشيدنت
بايد به قدر تشنگي
اما چشيدنت

حتي عقاب‌ها به تماشا نشسته‌اند
مـانند آسـمان به هواي پريدنت

دستان باد پيش قدمهات بسته‌است
پاهاي رود، ماتِ به مقصد رسيدنت

تضمين نسل گل قدمت مي‌پراكند
مثل نسيم، خاطره دارد وزيدنت

آقا! روايت است كه آهوي خسته‌اي
روزي گرفت گوشه‌ی دامان ديدنت

اين خاك، سهم غربت ما بي‌پناه‌هاست
با قصـه ضمانـت آهـو شنيـدنت

تقدير اگر چه تلخ، ولي آقتاب عشق
اينگونه خواست از شب مشهد دميدنت

دستي به جام بردي و دستي به زلف يار
لا جرعه بود لَختِ جگر سر كشيدنت

يوسف جمال داشت ولي ما دلي كه ترد
قيمت شكست موقع ما را خريدنت
امیر رجبعلی زاده
- كاشان

  
نویسنده : رهپويان وصال yaass_a110 ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٥
تگ ها :

شب انگور

طرحي زده تبسم تلخش را از منتهي اليه دو چشم شور
اين زن همان زن است – زن عصيان – اين شب همان شب است – شب انگور –
مي بوسد و براي چه مي خندد؟ پيشاني مليح ستايش ها !
ماه کنشت و دير !مساء الخير ، يا ثامن البدور ! صباح النور
در هم شکسته سکر خراسان را رقصي که لهجه ي عربي دارد
کل مي زند براي تو ملک طوس ني مي زند براي تو نيشابور
اينک تويي که آن سوي اين ايوان لب بسته اي و رنگ نمي ريزي
طرحي بزن که گوش شياطين کر ، پلکي که چشم شور خدايان کور
طرحي بزن که گوش شياطين ... نه ، شيطان نه ، زن نه ، زن خبر تلخي است
کاين زن همان زن است – زن عصيان – وين شب همان شب است – شب انگور –

*سيد سلمان علوي

  
نویسنده : رهپويان وصال yaass_a110 ; ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ آذر ۱۳۸٥
تگ ها :

نقاره می زنند...

قلبی شکست و دور و برش را خدا گرفت
نقاره می زنند . . . مریضی شفا گرفت


دیدی که سنگ در دل آیینه آب شد
دیدی که آب حاجت آیینه را گرفت


خورشید آمد و به ضریح تو سجده کرد
اینجا برای صبح خودش روشنا گرفت


پیغمبری رسید و در این صحن پر ز نور
در هر رواق خلوت غار حرا گرفت


از آن طرف فرشته ای از آسمان رسید
پروانه وار گشت و سلام مرا گرفت


زیر پرش نهاد و به سمت خدا پرید
تقدیم حق نمود و سپس ارتقا گرفت


چشمی کنار این همه باور نشست و بعد
عکسی به یادگار از این صحنه ها گرفت


دارم قدم قدم به تو نزدیک می شوم
شعرم تمام فاصله ها را فرا گرفت

دارم به سمت پنجره فولاد می روم...
جایی که دل شکست و مریضی شفا گرفت


*شعری از رحمان نوازنی از کرج 

  
نویسنده : رهپويان وصال yaass_a110 ; ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ آذر ۱۳۸٥
تگ ها :