



دختر خسته ديروز نگاهش به در است
ساکن لحظه بارانی چشمان تر است
عشق پيغام دلش بود به مهتاب و زمين
مثنوی نوشِ غزلپوش همين بود همين
او همان دخترکِ ساده اين آبادی
که تمنای دلت را به دلش می دادی
او که از پشت بلندای غروب آمده بود
با دلی خسته به سوی توِ – خوب- آمده بود
او که تا پای جنون عاشقِ نامت شده بود
محو و مسحورِ قشنگیِ کلامت شده بود
من همانم غزل ساده پائيزیِ دشت
عطر آرام نسيمی که از اين کوچه گذشت
من همان منتظر خسته دل دريايی
عاشق سبزترين حادثه که : می آيی
چند وقتی ست نمی بينمت ای ساده من
مردِ رويايیِ اين کوچه – پريزاده من
شعر من تشنه باران نگاهت برگرد
مانده چشمان من ای خوب براهت برگرد
گوش کن ای شب تاريک زمانِ سحر است
دختر خسته ديروز نگاهش به در است
شعر از: اعظم قلندری
برچسب ها :
می آيد
پاورچين، پاورچين
روی
سطر، سطر
قلبم
و خط، خطی
می کند
تمام
مشق عشقم را!!!
برچسب ها :
روزی هزار بار خود را در آئينه تکرار می کنم
من
فريب خورده چشم کدام حادثه بودم!
خانه را در چشم های تو پيدا کردم
پلکهايت را به هم نزن
خانه خراب می شوم!
ويدا لطفی
برچسب ها :
