رايحه وصال

وابسته به کانون فرهنگی رهپویان وصال شیراز

کاروان

قافله قافله از دشت بلا می گذرد

عشق ماتم زده از شهر شما می گذرد

آه ای مردم غفلت زده ی خواب آلود

سحر از کوچه ی خالی ز دعا می گذرد

روزهاتان همه شب باد که خورشيد زمان

بر سر نيزه سر از جسم جدا می گذرد

چشمتان چشمه ی خون باد که بر ريگ روان

کاروان از برتان آبله پا می گذرد

ننگ پيمان شکنی تا ابد ارزانی تان

که فرات عطش از خون خدا می گذرد

می شناسيدش و از نام و نسب می پرسيد

وای از اين روز که بر آل عبا می گذرد 

(شعر از پروانه نجاتی)

 

  
نویسنده : رهپويان وصال yaass_a110 ; ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٤
تگ ها :