رايحه وصال

وابسته به کانون فرهنگی رهپویان وصال شیراز

شب شعر

 

قصيده ناتمام عنوان شب شعری است

 کـه قرار است به مناسبت شهادت حضرت فاطمه(س)

در روز پنج شنبه (۱/۵/۸۳) از طرف کانون رهپويان وصال

شيراز برگزار شود.

 

ميهمانان اين مراسم :

آقايان        ابراهيم سنائی

               عبدالرحيم سعيدی راد

               دکتر غلامرضا کافی

و خانم      پروانه نجاتی

 

ساعت شروع مراسم ۴ بعد از ظهر

محل برگزاری شب شعر تالار حافظ

 

از همه علاقمندان دعوت می شود که در اين

 برنامه با شکوه شرکت فرمايند.

 

تقديم به بانوی آب

........ آه اف بر زمين كه بيش از اين تو را اي همة عرش و كبريا نتوانست در خود تحمل كند همه مايملك تو در خانه زمامدار مسليمن اين بود :

يك دستار، يك پوستين ، كوزه سفالين و اتاق گلين و همة تجملات تو در سراسر زندگيت پيراهن شب عروسيت بود كه آن را هم در راه عزيمت به خانة شويت به سائلي نيازمند بخشيدي!

و آن جهيزية،  پيامبر ديد و گريست و فرمود غالبش از گل است. به تمام دستگاه پر زرق و برق دنياي عريض و طويل مي ارزد.

از دنيا بدم مي آيد كه راحتي را بر تو حرام كرد و بي وفائي را در حق تو به نهايت خود رساند.

از مردمان بيزارم كه قدر تو را ندانستن

چه ديدي از نامحرمان كه مزارت را هم در هاله اي از اسرار پوشاندي و غبار قربت را به آن ماندگار كردي تا ..................

و بدينسان هم ((قدرت))  مجهول ماند و هم قبرت اي جليل القدر

در شگفتم مهر تو اي پاكترين و اي روشنترين با همه وسعت و عظمت چگونه در اين دل سياه كوچك من جا گرفت؟!

و نمي دانم چگونه كسرت و بركت در برابر تو رنگ باخته است كه اين چنين كوتاهي عمر در پيشگاه تو بي معني است؟ آه !

آنگاه كه گفتي : يا الهي عجل وفاتي سريعاً .......................

اي فاطمه اي زهرا تنها اين را مي دانم كه رشحه اي از ولايت تو چونان بارش تند آبشار گوني است كه جهنم مرا برد و سلام خواهد كرد .......................   و تنها دلخوشي من اين اميد است كه با نيم نگاهي از تو همة دوزخ به يكباره گلستان خواهد شد.

 

 

Yaass_a110

 

  
نویسنده : رهپويان وصال yaass_a110 ; ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ تیر ۱۳۸۳
تگ ها :

يادم باشد

 
يادم باشد حرفي نزنم که به کسي بر بخورد
نگاهي نکنم که دل کسي بلرزد
خطي ننويسم که آزار دهد کسي را

يادم باشد که روز و روزگار خوش است
وتنها دل ما دل نيست

***

يادم باشد جواب كين را با كمتر از مهر وجواب
دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم

يادم باشد بايد در برابر فريادها سكوت كنم
و براي سياهي ها نور بپاشم

يادم باشد از چشمه، درسِِ خروش بگيرم
و از آسمان درسِ پـاك زيستن

يادم باشد سنگ خيلي تنهاست... يادم باشد
بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند

يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن
به دنيا آمده ام ... نه براي تكرار اشتباهات گذشتگان
...
يادم باشد زندگي را دوست دارم
...
يادم باشد هر گاه ارزش زندگي يادم رفت در چشمان حيوان
بي زباني كه به سوي قربانگاه مي رود
زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم
...
يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردي
كه از سازش عشق مي بارد به اسرار
عشق پي برد و زنده شد
...
يادم باشد سنجاقك هاي سبز قهر كرده
و از اينجا رفته اند... بايد سنجاقك ها را پيدا كنم
يادم باشد معجزه قاصدكها را باور داشته باشم
...
يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر كس
فقط به دست دل خودش باز مي شود
...
يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم و نترسانم
...
يادم باشد زنده ام
...

بر گرفته از: يادم باشد
ناصر عبداللهي

yaass_110   
نویسنده : رهپويان وصال yaass_a110 ; ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸۳
تگ ها :

تو را با هجده بهار مي شناسم

 

تو را اي حلقه اتصال رسالت و امامت

اي مدار و محور ولايت و

اي قطب عصمت و طهارت با ((ياس)) مي شناسم...و با ((يس))

با گلاب و اشك و آب

با درد و بردباري،

با شعب ابي طالب

با دستان كوچكي كه تيمار زخمهاي پدر بود

با ((يريدالله ليذهب عنكم الرجس . . .)) 

با آيت ((هل اتي)) و ((طه)) و ((يطعمون الطعام علي حبه . . .)) 

با (( انا اعطيناك الكوثر )) و ((لااسئلكم عليه   اجراً . . .))

با كوچه هاي مدينه 

با دفاع از شوي و مولايت . . . اي مدافع حريم ولايت!

با پهلوي كبود و شكسته 

با صورت نيلي و سيلي نامردان 

با ((در))ي شكسته و سوخته 

با دو سه ماه سوگواري پدر و پيامر

تو را با هيجده بهار مي شناسم، آن هجده بهاري كه منت خدا بر آسمانها و زمين بود و هر چه حيات و طراوت در خلقت و كائنات است ريزه خوار همان هجده بهار است و آن هجده بهار اگر بهار بود كه هست بهاران ديگر را طفيلي آن مي شمارم . . .

تو بوسه پيامبر هستي بر ملكوت مجسم در زمين.

. . .

 

Yaass_a110

  
نویسنده : رهپويان وصال yaass_a110 ; ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۳
تگ ها :