رايحه وصال

وابسته به کانون فرهنگی رهپویان وصال شیراز

بم

برگ برگ خاطره در بم نشست

تا ستون زندگي ها را شكست

اشك ريزان بر دل بي تاب خاك

درد و افغان اي زمين سينه چاك

كوچه ها گم بود و ديواري نداشت

جز غم و اندوه ديداري نداشت

مادري شد خاطراتش برگ برگ

كودكانش خفته در آغوش مرگ

باغ سبز آرزوها گشته زرد

مي خراشم گوه را با چنگ درد

كودكي با چشم دل غم ديده بود

صد هزاران درد و ماتم ديده بود

بوسه مي زد دست خونين پدر

گشته او همچون يتيمي در به در

نو عروسي در دل خون خفته بود

درد و غم را چون نگاهش گفته بود

موج موج مهرباني چون بهار

دست ها و ديده ها ي بي قرار

قطره قطره خون خود را بي ريا

هديه مي دادند از روي وفا

بار الها ابر غم را پاره كن

دردها را با نگاهي چاره كن

 

سيمين آقابابايی

 

 

نقد توسط استاد ارجمند جناب آقای سعيدی راد

 

بيت ۱: زندگی به تنهايی معنی جمع هم میدهد. "ها" به آن چسباندن زيبا نيست.

بيت ۲: افغان از آن واژه هاست که ديگر کاربرد خود را از دست داده...

ابيات ۳و۴و۵ بد نيستند...

مصرع دوم بيت ۶ خيلی ضعيف است و واژه هايش دم دستی است.

بيت۷خوب است ولی بيت ۸ بسيار مبهم است. و معنی بيت گنگ است.

بيت ۹خوب است و قافيه بيت ۱۰ خيلی دم دستی و سطحی است.

بيت ۱۱: دعا کردن در پايان شعر از سبک ها قديمی است و امروزه رايج نيست.

 

yaass_a110

  
نویسنده : رهپويان وصال yaass_a110 ; ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٢
تگ ها :

بم

بغضی گلوی خسته ام را می فشارد

چشم من اينك حق ندارد خون ببارد؟

شهري پر از پيشينه هاي كشور من

در هم شكسته، هيچكس باور ندارد

تاريخ ها را در خودش جا داد و امروز

تاريخ او را در خودش جا مي گذارد

امروز كودك رفت و بس ناباورانه

مادر كنار كودكش جان مي سپارد

چشمان كودك اشك مي بارد و سر را

كودك به دامان برادر مي گذارد

دست پدر هم زير آجرها اسير است

تا يك نهال نخل ديگر را بكارد

شيريني خرماي بم از خاطرم رفت

بي مردم بم هيچكس خرما ندارد

بار دلم سنگين آوار بم است . آه

دست ندا مي لرزد ، از غم مي نگارد

 

ندا هدايتی

 

 

نقد توسط استاد بزرگوار جناب آقای سعيدی راد

 

سه بيت اول خوب هستند و به طور کلی از يک  شهر در هم شکسته حرف زده است ولی يکباره انگار زلزله می آيد و يکباره به رفتن کودک در بيت ۴ می رسيم.. اما در بيت ۴ دو بار کودک تکرار شده که به جای دومی ميتوان نوشت : مادر کنار نعش او جان می سپارد .... 

 در بيت ۵ يک سردر گمی وجود دارد چرا که در بيت ۴ از رفتن کودک گفته شده  و در اين بيت از بارش اشک او.... جدای از اين کودک باز هم دو بار تکرار شده و سر بر دامن برادر گذاشتن هم زِبا نيست ای

کاش سر بر خاک يا دامان مادر يا آغوش پدر می گذاشت...

در بيت ۶ دست زير آجر ماندن خودش زيبا نيست و مصرع دوم کار را خرابتر کرده که گفته دست زير آوار مانده تا نهال ديگری بکارد.

بيت ۷ حرفی برای گفتن ندارد جز اينکه نام خرمای بم آمده.

بيت ۸  مصرع آخر که تخلص آمده قوی نيست و ضربه لازم را ندارد. مضافا که در انتخاب تخلص هم بايد نهايت دقت را کرد که بهترين باشد.

 

 

yaass_110

  
نویسنده : رهپويان وصال yaass_a110 ; ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٢
تگ ها :